تبلیغات
♥ پـــَروآز 650 - בُخـــتَـــرونِـــــہ ♥ - مطالب جالب

♥ پـــَروآز 650 - בُخـــتَـــرونِـــــہ ♥

مطالب خوب، زندگی خوب، رشد خوب.

בوبـــاره مـــבرســـــه ×!

  •      ســلــآمـ בوسـ جونیــــــآمـــ♥ـ !
 
  •  פֿـوبـــیـــــטּ ؟!
 
  •  چــه פֿـبـــر ؟!
 
  •  בمتـــوטּ جـــــیــــــــز بابا !
 
  •  تو یــه روز 720 تا بازבیـــב !
 
  •  باریــــــــــــڪً بابا !
 
  •  عاشـפֿـتــــــونҐ !

  •   آهـــآטּ راســـتیـ !
 
 مـــــــــــــــــَـבرِســـــــــه !. . .
 
  •  ﮩـــعـــیـ !!
 
  •  تنهــــــا 3 روز בیــگــــــر باقیـــــست !
 
  •  ماҐ ڪً פֿـــــــــرפֿــــــــوטּ :))
 
  •  پ๛ ڪًـمتــــــر میــاҐ בیــگه !
 
  •  مو؋ـق باشـــــیــــــــטּ
 
 ×رهــــــ×ـــآ×! 

+ نوشته شده در شنبه 28 شهریور 1394 ساعت 03:19 ب.ظ توسط AlOcHe ToOrSh نــظــر مــوخــوامـــ |




داستان کوتاه : " مراقب سنگریزه ها باشید"


http://up.lifesms.ir/up/lifesms/mehr-92/story-1.jpg

 


روزی حکیمی در میان کشتزارها قدم می‌زد که با مرد جوان غمگینی روبه‌رو شد. حکیم گفت: «حیف است در چنین روز زیبایی غمگین باشی.» مرد جوان نگاهی به دور و اطراف خود انداخت و پاسخ داد: «حیف است!؟ من که متوجه منظورتان نمی‌شوم!» گرچه چشمان او مناظر طبیعت را می‌دید اما به قدری فکرش پریشان بود که آنچه را که باید، دریافت نمی‌کرد. حکیم با شور و شعف اطراف را می‌نگریست و به گردش خود ادامه می‌داد و درحالی‌که به سوی برکه می‌رفت از مرد جوان دعوت کرد تا او را همراهی کند.

به کنار برکه رسیدند، برکه آرام بود. گویی آن را با درختان چنار و برگ‌های سبز و درخشانش قاب کرده بودند. صدای چهچههٔ پرندگان از لابه لای شاخه های درختان در آن محیط آرام و ساکت، موسیقی دلنوازی می‌نواخت. حکیم در حالی که زمین مجاور خود را با نوازش پاک می‌کرد از جوان دعوت کرد که بنشیند.

سپس رو به جوان کرد و گفت : «خواهش می‌کنم یک سنگ کوچک بردار و آن را در برکه بینداز.» مرد جوان سنگریزه ای برداشت و با تمام قوا آن را درون آب پرتاب کرد. حکیم گفت: «بگو چه می‌بینی؟» مرد جوان گفت : «من آب موج‌دار را می‌بینم.» حکیم پرسید: «این امواج از کجا آمده‌اند؟» جوان گفت: «از سنگریزه ای که من در برکه انداختم.» حکیم گفت: «پس خواهش می‌کنم دستت را در آب فرو کن و حلقه های موج را متوقف کن.» مرد جوان دستش را نزدیک حلقه ای برد و در آب فرو کرد. این کار او باعث شد حلقه های جدید و بزرگ‌تری به وجود آید. گیج شده بود. چرا اوضاع بدتر شد؟ از طرفی متوجه منظور حکیم نمی‌شد.

حکیم پرسید: «آیا توانستی حلقه های موج را متوقف کنی؟» جوان گفت: «نه! با این کارم فقط حلقه های بیشتر و بزرگ تری تولید کردم.» حکیم پرسید : «اگر از ابتدا سنگریزه را متوقف می‌کردی چه!؟».

حکیم گفت: «از این پس در زندگی‌ات مواظب سنگریزه‌های بسیار کوچک اشتباهاتت باش که قبل از افتادن آن‌ها در دریای وجودت مانع آن‌ها شوی. هیچ وقت سعی نکن زمان و انرژی‌ات را برای بازگرداندن گذشته و جبران اشتباهاتت هدر دهی.»


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد 1394 ساعت 09:37 ب.ظ توسط AlOcHe ToOrSh نظر مــوخــوامــ |




طــنــز والــیــبــالــی ♥

سلاااااااااام ، بالاخره بعد از کلی تاخیر دوباره برگشتم با یه پست نـــــاب و طنز والیبالی ♥
امیدوارم خوشتون بیاد ^__^















شــاد بــاشــیــد


+ نوشته شده در سه شنبه 19 خرداد 1394 ساعت 02:42 ب.ظ توسط AlOcHe ToOrSh نظر مــوخــوامــ |




بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟

برای ملاقات شخصی به یکی از بیمارستانهای روانی رفتیم
بیرون بیمارستان غُلغله بود 
چند نفر سر جای پارک ماشین دست به یقه بودند 
چند راننده مسافرکش سر مسافر با هم دعوا داشتند و بستگان همدیگر را مورد لطف قرار می دادند 
وارد حیاط بیمارستان که شدیم ، دیدیم جایی است آرام و پردرخت. بیماران روی نیمکتها نشسته بودند و با ملاقات کنندگان گفت وگو میکردند 
بیماری از کنار ما بلند شد و با کمال ادب گفت: من می روم روی نیمکت دیگری مینشینم که شما راحت تر بتوانید صحبت کنید 
پروانه زیبایی روی زمین نشسته بود ، بیماری پروانه را نگاه می کرد و نگران بود که مبادا زیر پا لِه شود 
آمد آهسته پروانه را برداشت و کف دستش گذاشت تا پرواز کند و برود .
ما بالاخره نفهمیدیم
بیمارستان روانی اینور دیوار است یا آنور دیوار؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 2 بهمن 1393 ساعت 01:42 ب.ظ توسط AlOcHe ToOrSh نــظــر مــوخــوامــ |




خواندن ذهــن شــما!

امروز یه فکرخوانی دیدم ، خیلی باحال بود!
گفتم بزارم شما هم ببینید!
فوق العادس!
حتما ببینید!
 روی لینک زیر کلیک کنید.
خواندن ذهــن شــما

Cm plz

:)

+ نوشته شده در سه شنبه 11 آذر 1393 ساعت 01:48 ب.ظ توسط AlOcHe ToOrSh Cm plz |